داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

دو دیدگاه یه بعد از ظهر شیرین سه شنبه با کلی زحمت یه برنج میشه گفت تقریبا شفته ، با یه قیمه که لپه هاش تقریبا اصلا نپخته بود برام درست کرده بود کلی تو دلم به طرز نگاهش به من وقتی دسپختش رو می خوردم خنده ام گرفته بود و الان از فرط خستگی یک روز پر از آشپزی اون هم برای من کنارم خوابش برده ،حتی امروز این قدر خسته بود یادش رفت دو باره شروع کند و ازم بپرسد چی شد؟ رئیستون امروزخوب بود ؟اتفاقی نیافتد؟ خنده ام می گیرد از دست این کارهایش دستانم را می گذارد زیر سرم ،به کنار لم می دهم و صورتش را نگاه می کنم ، نه،انگار امروز خوابم بیا نیست، بلند می شوم کمی آب می ریزم و می خورم زیر چایی را روشن می کنم موبایلش را برمی دارم و اس ام اس های امروزش را می خوانم -مامان رب رو هم ریختم چه قدر بزارم بمونه ؟ - لپه هاش چی؟ هووووم پس این غذای خوش مزه ای که خوردم شاهکار مادرزن بوده ! یکهو تلفن زنگ می زند می پرم با اولین زنگ برش می دارم که بیدار نشود نگاهش می کنم یه قلت می خورد ولی دوباره به خوابش ادامه می دهد خیالم راحت شد - الو -سلام وزیر جنگ است خبر از دخترش می گیرد و وقتی می فهمد خوابه،کلی قربون صدقه اش می رود که خسته نباشه و قطع می کند. معلوم بود زنگ زده ببینه دخترش چه قیمه مدل آشی برامون پخته! از خواب بلند می شود غرغر می کند که چه قدر سرو صدا می کنی ،دیگه چایی دم کشیده ،دو تا توی لیوان می ریزم و می آورم چشم قره می رود و می گوید با چی بخوریم ،قندش کو؟ لجم گرفته تنبل خانم تا الان خوابیده بود الانم ارد می دهد!بلند می شوم قند می آورم ،شروع می کند و جریان امروزش را تعریف می کند و کلی با هم می خندیم خوشحالم، به خاطر همین چیزهایش هست که دوست دارم همیشه کنارش باشم بهش می گویم که مادرش زنگ زده سریعا تلفن مادرش را می گیرد ،بلند می شوم ببینم برای چهارشنبه چه درسهایی دارم ،کلی سرم شلوغه !صحبتش که تمام شد تلویزیون را روشن می کند و می شیند پای فیلم خانوادگی مورد علاقه اش ،حالا نوبت غر من است "بلند شو ببینم میانترم ها همین هفته ی دیگه است نیای بگی علی کمکم کنااااااا!" یه فیلم می خواست ببینه کوفتش کردم بلند می شود و می رود روی کتاب هایش چنبره می زند یک ساعتی می گذرد دلم می خواهد بروم و صدایش کنم حاضر شود ، برویم پارک مثل آن موقع ها ذرت مکزیکی بخوریم و باهاش در مورد مشکلات امروزم صحبت کنم اما درس دارم دفعه ی بعد ساعت که می شود 20:30 بلند می شوم وقت وقته اخباره ! سفره را با هم می چینیم او می خواهد با من صحبت کند حرف هایش را می خوانم از همین نگاه خسته که به هیجان من از شنیدن برد استقلال خیره شده اما چون می دانم نمی توانم قانعش کنم حرفش را قطع می کنم ومی گم :مریم دوستت دارم ، حرفی نمی زند بلند می شود و ظرف ها را جمع می کند و می رود نماز می خواند ، خیلی خوشحالم بلاخره رسیدیم به صدر جدول و با خودم می خوانم" باز امشب من در اوج آسمانم ! باز امشب من در اوج آسمانم !" بر که می گردد ،هنوز ظرف ها را نشسته ام با پایش می زند به پایم ،حالا وقتشه که نشون بدم یه مرد ام بهش نگاه می کنم می گم "چیه ؟ چیزی شده؟ " خبیثانه نگاهم می کند و می رود توی آشپزخانه ظرف ها را می شوید ،خب چی کار کنم 90 امشب رو نمی توانم از دست بدم می رود بخوابد هی به من می گوید" بیا بسه دیر وقته "گوش نمی دهم می گویم تو بخواب ،برنامه ی فردوسی پور که تمام شد تلویزیون را خاموش می کنم و چراغ ها رو هم ، می دونم این زندگی نبود که قرار بود برای مریم بسازم ولی هفته ی بعد جبران می کنم می روم سر یخچال یه مقدار از الویه دیشب را می خورم و می خوابم ! وای دیر شده مریم توی آشپزخانه است داره صبحانه درست می کنه یه خورده دیر شده اما باید بهش بفهمونم که من رو باید به موقع بلند کنه، باهاش بحث می کنم، بهم می گه چون دیشب دیر خوابیدی گفتم صبح یه خورده بیشتر بخوابی صبحانه نخورده از خونه می زنم ،بیرون دانشگاهم دیر شده گاز می دهم و با سرعت می روم یادش به خیر وقتی همچین اتفاقی می افتاد مریم نظر جالبی می داد، می خوای اصلا سر کلاس اول نریم بعدا با هم درس رو می خونیم و کلی با هم خوش می گذروندیم سرعتم را کم می کنم پشت چراغ قرمز می ایستم، باهاش بد برخورد کردم اس ام اس دادم معذرت بی خودی ناراحت شدم می خوای بیام دنبالت ؟ساعت اول رو بیخیال ،سریع جواب می دهد ،نه من یه خورده کار دارم ،دوست دارم الان کنارم بود و باز از وروجک بازی هایش می گفت، اما جواب می دهم باشه خانوم خانوما! کارهای روزانه رو انجام می دهم، بر می گردم به خانه ،کسی خونه نیست ،کلید می اندازم و در را باز می کنم روبه رویم به دیواربرگه ای چسبیده رویش نوشته "من دیگه نمی توانم ادامه بدم علی من رو ببخش " می خندم ،داد می زنم "شوخی مسخره ای بود" ،صدایی نمی آید نه انگار واقعی شده ولی آخه چرا؟و دنبال علت اصلی می گردم چه دلیلی میتوانه داشته باشه چیزی که نشده؟! و به خودم می گم حتما تقصیر مادرزنه! آقا همین جا پیاده میشم در رو باز می کنم و آسانسور رو می زنم – بدو ،بدو الان میاد دست از پا گشنه تر ،رسیدم مقنعه رو پرت می کنم روی مبل رو به رو ،مانتو رو در نیاورده زنگ می زنم مامان - سلام می خوام قیمه درست کنم -اول برنج رو آب بکش ..... تا دارد همه چیز خوب قل قل می خورد می روم کیف و مقنعه رو از وسط هال جمع می کنم ،وارد اتاق می شوم ،وای! اینجا شتر با بارش گم میشه !بزار بیاد خونه ،مگه صبح بهت نگفتم این لباسات رو آویزون کن اتو کرده بودم دست به کار می شوم، لباس هایش را آویزان می کنم، خب این کتاب ها هم میره تو کمد ، وای این جورابا چه قدر بو میده این سری میره تو ماشین لباسشویی ،کچل نصفه موهاش رو زمین ریخته یه جارو برقی آهان حالا به این میگن اتاق و ادامه ی آشپزی اس ام اس می دهم - مامان رب هم ریختم چه قدر بزارم بمونه ؟ - لپه هاش چی؟ صدای زنگ آیفون می آید علی پایین شکلک در می آورد خنده ام می گیرد در را باز می کنم -سلام خسته نباشی همممسسسرررم با هم میشینیم سر سفره ،مدل نامحسوس زل زده ام بهش که از غذا خوشش آمده یا نه ؟یک قاشق می خورم یک قاشق به او نگاه می کنم خیلی خوشش آمده،تا ته بشقاب رو در آورد ،روی تخت می افتم چه قدر خسته ام،یه دستت درد نکنه هم بهم نگفت و به خودم میگم خسته نباشی سر آشپز بزرگ !راستی یادم باشد بهش بگم هیچی گوشت توی یخچال نداریم بره یه خورده پول از باباش قرض بگیره بعدا بهشون پس می دهیم ! و .... خواب بلند که می شوم آن طرف توی آشپزخانه ایستاده می گم چه قدر سرو صدا می کنی دو تا چایی می ریزد و می آورد ،آقا فراموشی دارد چایی رو که نمیشه تلخ خورد تا قند بیاورد شروع می کنم نمی دونی امروز چی شد ؟ کار کارگاه برق کلی کلی سخت بود داشتم پیچ کلید رو می بستم ناخونم شکست،ببین!سپیده که کارش تموم شد ازش بستاش رو کش رفتم کارم شده بود بیسته بیست ولی ... داستان روزم که تمام شد علی از وروجک بازیم خنده اش گرفته گفت مامان زنگ زده تماس گرفتم -سلام مامان خانوم نمی دونی یه قیمه ای پختم علی نزدیک بود انگشتاشم بخوره! -خب دختر منی دیگه ...مامان وسط حرف هاش گفت - مریم همه میگن این دخترت قصد نداره خاله هاش رو یه روز دعوت کنه جواب می دهم –مامان راستش رو بخوای خیلی دلم می خواد ولی علی هنوز حقوق نگرفته مشکل داریم حرف هام با مامان که تموم میشه یک عالم غصه نشسته تو دلم ولی اون رفته سر درس و کتاب نمی توانم با هاش صحبت کنم الان تلویزیون رو روشن می کنم و فیلم خانوادگی مورد علاقه ام و .. می گه :" بلند شو ببینم میانترم ها همین هفته ی دیگه است نیای بگی علی کمکم کناااااا" از دستش حرصم می گیرد خودش تمام مدت فوتبال نگاه می کند نوبت من که می رسد میانترم ها همین هفته ی دیگه است!تلویزیون را خاموش می کنم کتاب ها رو بر می دارم و می روم سر درس ،دلم می خواهد یک دفعه صدایم کند برویم پارک مثل آن موقع ها ذرت مکزیکی بخوریم و باهاش درمورد مشکلات زندگی مون صحبت کنم اما دفعه ی بعد ...الان درس دارم ساعت که می شود 20:30 بلند می شوم وقت وقته اخباره ! سفره رو با هم میچینیم می گم - یه لحظه به من گوش می دی من نمی توانم ... حرفم را قطع می کند و می گوید" دوستت دارم مریم" بهش نگاه می کنم اصلا مرا نمی فهمد یا شاید می داند چه می خواهم بگویم که طفره می رود .خودم ظرف ها را جمع می کنم و می روم نماز بخوانم مدتی است که دیگر همراهم نماز نمی خواند و از آن ادا بازی های بعد از نمازش خبری نیست می گفت شکر گزاری کردی؟می گفتم بله که کردم می گفت نه دیگه باید می گفتی واسه چی؟ می گفتم خب واسه چی؟ می گفت چون همچین شوهری گیرت اومده!می خندیدم بهش،می گفت چیه مگه دروغ میگم توی همین فکرهام که یک دفعه صدایش در می آید "باز امشب من در اوج آسمانم "خنده ام می گیرد چه قدر احساس خوش صدایی می کند بعد از نماز کمی آرامتر شدم هنوز جفت پا نشسته پای تلویزیون و ظرف ها را نشسته با پایم می زنم به پایش می گوید چیه ؟چیزی شده؟ بهم بر می خورد خودم می روم ظرف ها را می شویم علی خیلی عوض شده می روم توی تخت خواب می گم "بسه بیا دیر وقته "گوش نمی دهد می گوید تو بخواب می خواستم باهاش حرف بزنم چه قدر برایش بی ارزش شده ام که ترجیح می دهد... ... آره این بود قول و قرار ما این بود دوستت دارم مریم هان؟می خوابم بلند که می شوم عین یک بچه دهانش باز مانده و تمام پتو را از روی من کشیده آقای خودخواه، دست و صورتم را می شویم موهایم را شانه می زنم مداد مشکی می کشم و رژ می زنم صبحانه اش را آماده می کنم ،بلند می شود ،جای سلام داد می زند چرا بیدارم نکردی دیرم شد .صبحانه نخورده از خانه می زند بیرون ،توی دلم مانده داد بزنم سرش من همسرت هستم نه زنگ ساعتت صدای زنگ اس ام اس می آد آقاست زده -معذرت بی خودی ناراحت شدم می خوای بیام دنبالت ،ساعت اول رو بیخیال سریع جواب می دهم -نه ممنون کار دارم تنهایی صبحانه می خورم ،تصمیم خودم را گرفتم ،توی آینه به خودم واتاقی که دو باره همه چیزش به هم ریخته نگاه می کنم ،برگه ای بر می دارم رویش می نویسم "- من دیگه نمی توانم ادامه بدم علی منو ببخش "،چند تا لباس بر میدارم و می زنم بیرون ،سرم را بر می گردانم و به خانه نگاه می کنم می گویم :تقصیر خودت بود علی

نویسنده :مروارید غفوری




 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:57 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47237 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396